X
تبلیغات
گفتگوی درونی

گفتگوی درونی

اینجا میتونیم گفتگوهای ذهنمون رو با بیرون از اون سهیم بشیم.

جایزه زندگی

یه بار جدید برگشتم... !


امروز توی گفتگو با خودم یه چیزی تو ذهنم دلنگ کرد.

متوجه شدم که انگار قرار نیست تو زندگیم به تعداد دقایقی که تو ایستگاه اتوبوس ماجراهای مختلف منتظر وایسادم و اتوبوسی بعد از اتوبوس دیگه رو در حال گذر نظاره کردم ، جایزه بگیرم. بلکه به تعداد اتوبوس هایی که تو جریان زندگیم سوار و پیاده شدم هم جایزه نمیدن. به طول مسیری که طی کرده ام هم قرار نیست جایزه ای تعلق بگیره.

امروز متوجه شدم که بابت هیچکدوم از اینا جایزه ای در کار نیست.

اصلا جایزه ای در کار نیست !

چون به محض به دنیا اومدن جایزه ام رو گرفتم، همیشه یادم میره که قبلا گرفتمش و الان تنها کاری که میتونم بکنم اینه که از جایزم لذت ببرم و با حس درونیم که هر لحظه از جایزه ام دارم در مسیر جاری باشم و روان.


الان دارم از زندگیم لذت میبرم. باز هم یادم اومده که زندگی درباره "شدن" نیست بلکه فقط افعال "بودن" در محاوره زندگی معنا دارن.

امکان زنده بودن و عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/04/15ساعت   توسط احسان  | 

خاطرات حس های خوب فراموش شده !

وقتی یه بچه 4-5 ساله بودم ، دوست داشتم سرم رو از پنجره ماشین ببرم بیرون و از شدت بادی که به صورتم میخوردش و موهام رو اینور اونور میبرد لذت میبردم. یادمه شدت باد بعضی وقتا به حدی میشد که دیگه نفس کشیدن برام مشکل بود. اما امروز وقتی تو تاکسی ای نشستم که شیشه اش پایین بود ، بلافاصله از ترس اینکه باد موهام رو خراب کنه و ظاهرم رو به هم بریزه ، شیشه رو دادم بالا !

کدوم لذت بخش تره ؟!  لذت باد وحشی ای که به سر و صورت میخوره و تازگی و نشاطی خاص رو ایجاد میکنه  یا لذت آراستگی و روتین بودن تیپ و اوضاع روزمره؟!

یادمه وقتی بارون میومد میدویدم زیر  بارون و صورتم رو رو به آسمون میکردم تا دونه های بارون رو وقتی پایین میان ببینم و خیس شدن صورتم رو حس کنم . اما الان وقتی بارون شروع به باریدن میکنه یاد گرفتم که سریع برم زیر یه سر پناهی جایی تا نکنه بارون لباسام رو خیس و کثیف کنه! تازه نمیدونم چرا پلک هام  رو هم زیر بارون جمع میکنم و چشمامو نیم باز نگه میدارم!


یادمه وقتی کوچیک بودم اگه یه کپه خاک میدیدم ، بدو بدو میرفتم بالاش و از اونورش میپریدم پایین، آی که چه حالی میداد!  و الان یاد گرفتم که یه آقای با شخصیت از این حرکات ژانگولر بازی مخصوصا در ملاء عام انجام نمیده. و حتی اگه مسیرش دورتر بشه ، باید اون کپه خاک رو دور بزنه که نکنه یه موقع کناره های کفشش هم خاکی بشه. من فهمیده ام که خاکی شدن بده! آخه مامانم میگفت :" باز لباساتو خاکی کردی؟!"


و خیلی چیزهای دیگری که یاد گرفتم و امروز دارم تابان خوب بودنم رو با افسردگی و بی روح بودن زندگیم میدم. آخه یاد گرفتم که هرچی باعث ایجاد لذت زیاد تو زندگی میشه حتما یه اشکالی داره!

همشهریه یه رساله توضیح المسائل 200 صفحه ای چاپ میکنه توش فقط یه جمله مینویسه :" کلا هرچیزی که  به آدم حس خوبی بدهد ، حرام است " ! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/22ساعت   توسط احسان  | 

روح بی نشان

روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش

روحیست بی مکان و سر تا قدم مکانش

خواهی که تا بیابی ؟ یک لحظه ای مجویش

خواهی که تا بدانی ؟ یک لحظه ای مدانش

چون در نهانش جویی دوری ز آشکارش

چون آشکار جویی محجوبی از نهانش

چون زاشکار و پنهان بیرون شدی ببرهان

پاها دراز کن ٬ خوش می خسب در امانش

چون تو زره بمانی جانت روانه گردد

وانگه چه رحمت آید از جان و از روانش

ای حبس کرده جانرا ٬ تا کی کشی عنانرا

در تاز در جهانش ٬ اما نه در جهانش

بی حرص کوب پایی از کوری حسدرا

زیرا حسد نگوید از حرص ترجمانش

آخر زبهر دونان تا کی دوی چو دونان؟

واخر زبهر سه نان تا کی خوری سنانش؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/03ساعت   توسط احسان  | 

به کجا چنین شتابان !

توی یه وبلاگ باحال یه مطلب دیدم که منو برد به یه خاطره جالب.

قبلش از آقای رضایی بابت این متنشون  تشکر میکنم که مثل همیشه گفتگوهاشون جرقه یا شعله ایه که ابعاد تازه ای از درونم و مکانیزم عملکردم رو باهاش آشنا بشم.

یه روز با سرعت داشتم تو اتوبان تهران- تبریز با ماشین رانندگی میکردم. تو لاین سرعت بودم و تخته گاز داشتم میروندم و حواسم فقط به این بود که نکنه حرکتی انجام بدم که دیر کنم و زمان رو از دست بدم و کسی ازم جلو بزنه!

چشمم افتاد به یه تابلوی رانندگی که روش بزرگ نوشته بود: " دیر رسیدن ، بهتر از هرگز نرسیدن!"

تو فکر رفتم . یه حسی بهم گفت که بهش توجه کنم. همینطور که پیش میرفتم احساس پوچی مبهمی بهم دست داد.

 از خودم پرسیدم :"به کجا چنین شتابان!"

انگار که به کورسویی از دریایی از جوابهای سؤالات بی جوابم بر خورده باشم. سرعتم رو کم کردم ولی انگار یه نیروی درونی منو به کنار جاده هدایت میکرد. اجاره دادم تا ماشین رو به حاشیه اتوبان برد و متوقف کرد. انگار که من و زندگی من هم با ماشین متوقف شده بودیم.

اونقدر حجم انرژیم بالا رفته بود که نمیتونستم تو ماشین بشینم. پیاده شدم. کنارم مزرعه های سرسبزی دیدم که تا چشم کار میکرد ادامه داشت و به کوههای دور ختم میشد. تمام اونها در نگاه اول ساکن و آرام بودن ولی وقتی بیشتر بهش خیره شدم پویایی و زندگی و حرکت رو درونش میدیدم که جاریه.  

ناگهان از اونهمه سرعت و مسابقه و دغدغه و هیاهوی درونی به عمقی از سکون و آرامش شیرجه زده بودم.

چقدر زیبا بود . سکونش به من حس آرامش و لذت و نشاط عمیقی رو میداد.

برگشتم و نگاهم به ماشینهایی افتاد که تا چند دقیقه پیش منهم یکی از اونها بودم. پر سرعت ، شتابان ، و غافل از اینهمه زیبایی و آرامش.

اولش از حماقت خودم خنده ام گرفت و بعد بغض گلوم رو گرفت. یعنی چقدر از زندگیم رو تو این مسابقه بی پایان حروم کرده بودم!؟

به کجا چنین شتابان پیش میرفتم . و آیا اصلاً  "پیش" میرفتم؟!

 دوباره خندیدم. حسی از خنده و گریه تؤام در برم گرفته بود. میخواستم داد بزنم راننده های بی خبر و حواس پرت دیگه رو صدا کنم. میخواستم برم وسط راه و اوناها رو که مثل من فکر میکردن اگه به کناره جاده توجه کنن حواسشون پرت میشه رو ، به خودشون بیارم و بگم که "شاید اونی که دنباش هستیم زیاد هم دور نیست که با سرعت بهش برسیم، بلکه همینجاست!

بعضی اوقات ، مخصوصاً حین کپفعالیت های کاری و کسب درآمد ، به خودم میام و به نظرم میرسه که افتادم تو یه اتوبان چند لاینه که اغلب آدمای موفق (از نظر اجتماع اطراف من) دارن تخته گاز تو لاین سرعت پیش میرن ، و من هم واسه اینکه ازشون عقب نمونم میندازم تو لاین سرعت و به دو دلیل تخته گاز میرم؛ 1. به جلوییا برسم و ازشون عقب نمونم  2. نکنه عقبیا ازم سبقت بگیرن . چون اونموقع حالم خیلی بد میشه!

به این فکر کردم که چرا تو این مواقع حالم بد میشه ؛ متوجه شدم که حجم زیادی از حال خوبیم رو از تائید های کلامی و غیرکلامی جامعه اطرافم(مخصوصا پدرم) میگیرم.

الان دارم مراقبت میکنم از خودم و فکرام و تصمیماتم که علاوه بر سرمایه گذاری و تأمین درآمد مالی ، سرمایه گذاری برای تأمین درآمد در حوزه های دیگر زندگیم مثل عاطفی ،سلامت ،  اجتماعی، روابط، خانوادگی، درونی و ... رو هم انجام میدم.

یه روز متوجه شدم که بله ، شاید برای رسیدن ، فقط سرعت نیست که لازمه، بلکه باید بتونم زمانهایی هم بایستم و به عمق برم.

الان میدونم که بعضی اوقات دلم میخواد بزنم کنار و از مناظر اطراف اتوبان زندگیم لذت ببرم و شایدم برای تمرین چند دقیقه ای به آدمایی که با سرعت از کنارم رد میشن نگاه کنم و بخندم و از درون احساس لذت و شادی رو تجربه کنم.

کفش ها را بکنیم ، آب  در یک قدمیست...

 برای همتون آرزوی لحظاتی سرشار از عشق و رهایی و طراوت رو آرزو دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/11ساعت   توسط احسان  | 

آنچه که میتونه یک مرد را به گریه باندازه

آقای ... فوت مادرتان را به شما تسلیت عرض می کنم

وقتی صدای بغض دارش رو پشت تلفن شنیدم ، هرچی تو ذهنم رشته بودم که بگم ، پنبه شد. یهو این اومد به مغزم که این حادثه چه باری میتونه داشته باشه که یه همچین مرد محکمی رو به گریه انداخته. 

شکر که گریه تو دنیا اختراع شد ، تا شاید بتونه همچین حجم هیجان بالایی رو تا حدی تخلیه کنه.

اشک تو چشام جاری شد. حرفام قروقاتی شده بود. بزحمت گفتگوم رو جم و جور کردم و گوشی رو قطع کردم و اشکای جاری شده روی گونه هام رو حس کردم.

یه زمانایی هست که دوست داری زمان همین جا بمونه و هیچ جا نره. دلت میخواد فقط یه لحظه بری به گذشته و یکی رو ببینی و برگردی همینجا یه گوشه دنج آروم بگیری. کاری به کسی نداشته باشی و کسی هم کاری بهت نداشته باشه. 

دوست داری تو هم بری اونجایی که اون رفته. بری کنارش و دراز بکشی بغلش کنی ، بوش کنی ، ببوسیش ، ازش تشکر کنی ، از اینکه به این دنیا آوردت ، از اینکه بزرگت کرد و لحظه لحظه بزرگ شدنت باهات بودن کرد ولی بدون اینکه تو ببینیش. اونقدر نامرئی بود که رفتارش و کاراش به یه وظیفه و امری همیشگی شبیه میشد. شاید بخاطر این بود که چیزی که اون میخواست دیده شدن من بود. خیلی زمانها رو یادم می افته که به من خیره میشد و محو میشد . اونموقعا نمیتونستم بفهمم داره به چی نگاه میکنه. الانم مطمئن نیستم که میتونم درکش کنم یا نه!

از دست دادن مادر سخته . ولی شاید این آخرین آموزه یک مادر باشه که ؛ هرچیز عزیزی رو یک زمان باید از دست بدی . باید از دست بدی ، بگذری و  بزرگ شی . مادر موقع رفتنش هم کلی درس داره که بعدا متوجهش میشیم .

مادرم ، دوستت دارم. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/06ساعت   توسط احسان  | 

تحول تو ارتباطم با مادر

دیروز داشنتم به این فکر میکردم که اون چیه که ازش همین لحظه متشکرم و سپاسگذارشم و میخوام اونو با دیگران جشن بگیرم. اولین چیزی که به ذهنم رسید :

 " پدر و مادرم"

ولی چیزی که متعجبم کرد و منو به فکر برد این بود که ؛ چرا همیشه وقتی این دوتا کلمه رو میگم ، اول واژه " پدر " رو میارم و بعد از اونه که میگم "مادر"!

  اولش گفتم احتمالا یه عادته. ولی این عادت از کجا اومده؟! 

انگار یه چیزی از درون بهم میگفت ولش نکن، موضوع همینه.

ادامه دادم به فکر کردن درباره این موضوع.

تا حالا ندیده بودمش.

 متوجه شدم که معمولا به پدرم افتخار میکنم ، ولی از مادرم دفاع!

  جالبتر شد برام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/26ساعت   توسط احسان  | 

بارانی باید...

سلام به همه

برگشتم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/03/14ساعت   توسط احسان  | 

انا لله و انا علیه راجعون

انا لله و انا علیه راجعون

در گذشت تمام جانباختگان حوادث ناشی از اعتراضات انتخابات دهم رو به همه مردم و خصوصا خانواده کشته شدگان تسلیت عرض میکنم .

اونها زندگیشون رو دادن در راه عقاید و هدفشون . و چه چیزی بالاتر از جان میشه نثار کرد برای یک آرمان و اعتقاد والا .

عده ای هم بودن که بدون نیت اعتراض و کاملا اتفاقی درگیر این ماجرا شدن و صدمه دیدن یا ... .

چه تفاوتی میکنه بسیجی بودن یا عادی ، دانشجو بودن یا بیسواد ، مرد یا زن ، دختر یا پسر ، طرفدار احمدی نژاد یا موسوی ؟!

مهم اینه که  همه انسان بودن .

از پوست و گوشت و استخوان . و درون همشون روحی دمیده از خدا بود ، که به سمت خودش بازگشت.

چه حقی به من این اجازه رو میده که جان انسانی رو بگیرم .

من به چه حقی میتونم امکان حیات یک انسان رو که موهبت خداوند به اون فرده ، ازش بگیرم!

به  حکم اسلامیت ؟!  به اجازه جمهوریت ؟!  یا به پیشینه ایرانی بودنم ؟! 

باید کمی به گذشتمون نگاه کنیم . برای هرکدوم از این سه اصل (جمهوریت ، اسلامیت و ایرانی بودن ) چقدر از خودم مایه گذاشتم و در جهتشون گام برداشتم؟

استادی داشتم که میگفت :"چیزی رو که براش وقت نذاشتی ، هیچوقت دنبال نتیجش نباش . چون اگه نتیجه بده هم اونی نخواهد بود که تو میخوای.".

اون آدما هرکدوم عقایدی داشتن و عقاید همشون محترم بود.

اگر خواستار جامعه ای مبتنی بر عدالت ، صداقت و مردم سالاری هستیم ، بدونیم که نتیجه و بازگشت خشونت (از هر طرفی) صرفا خشونت خواهد بود. این چرخه رو یک جا باید متوقف کرد .

خشونت بار سنگینی داره . وقتی کسی برای من خشونت بخرج میده ، یا من توانش رو دارم و اونو جواب میدم یا توانش رو ندارم و مخفی میکنمش تا جایی که توانش رو ببینم تا اونو تخلیه کنم . برام مهم نیست به همون شخص یا هر شخص دیگه ای. تو خونه یا محل کار یا جامعه .  و این تسلسل ادامه پیدا میکنه تا جایی که یکی اون رو متوقف کنه. کسی که ماهیت خشونت رو فهمیده و جایگاه  اون رو در وجود خودش شناخته. و میدونه با انتقال این خشونت تحمیلی به کس دیگر ، این روند ادامه داره و تبعات صدمه زننده و مخربی خواهد داشت.

خشونت چیزی جز جامعه غیر مترقی برامون به ارمغان نمیاره . اتفاقا این خواسته همون عده ایه که با جهت دهی حرکت ها به سمت خشونت ، بدنبال جامعه ای بدور از اصول مردم سالاری هستن. اونا میخوان با پایمال کردن حقوق انسانی انسانها ، خواسته ها و عقاید خودشون رو به جامعه تحمیل کنن.  با صبر و گذشت خودمون این امکان رو ازشون صلب میکنیم .

عدم خشونت این نیست که ما خشونت تحمیل شده به خودمون رو تحمل کنیم یا درونمون حبس و مخفی کنیم. بلکه میتونیم اون خشونت رو ببخشیم و با آزاد کردن اون از درون خودمون ، رهایی و آزادی واقعی رو تجربه کنیم .

خشم مخالفانمون رو با خشونت تحریک نکنیم ، بلکه با صبر و گذشت خودمون به اونها یاد بدیم بزرگواری و شان انسانیت رو . بهشون یادآور شیم که در طول تاریخ همیشه این حق بوده که بر باطل پیروز شده . همیشه !

تحمیل عقیده خود بر دیگران چندان هم موثر نیست . هممون هم مثالهای زیادیش رو تو زندگی شخصی ، خانوادگی و اجتماعیمون میبینیم.

رنگ سبز نشان آرامش ، گذشت ، بزرگواری ، زایندگی و طبیعته.

گذشت رو از طبیعت بیاموزیم .

بیاییم چون طبیعت سبز باشیم و پاک .

 امکان رهایی ، طراوت و رشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/01ساعت   توسط احسان  | 

احتمالا  تا ۱۱/۴/۸۸  کمتر بیام سر بززنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت   توسط احسان  | 

قیاس ، حرص و نفرت . دور باطل .

تو این مدت فهمیدم که چقدر به رقابت و حرص گرفتارم . چقدر دوست دارم مقایسه کنم. بسنجم و بتونم خودم رو محک بزنم . تا شاید ایندفعه نتیجه چیز دیگه ای باشه .  هرچند که از ته دلم میدونم که بازم همون میشه ، باز هم میبازم.

همیشه دنبال یه اتفاق خارق العاده بودم که تو زندگیم بیافته . اتفاقی که بعد از اون زندگیم از این رو به اون رو بشه. خودم از این رو به اون رو بشم. یه چیز دیگه بشم!

امان از این "من" .

از بچگی یاد گرفتم که باید از بقیه بهتر باشم . جوری باشم که دیگران دوستم داشته باشن . یه پسر خوب. با ادب. سر بزیر. خنده رو . فعال . حامی. وقت شناس. امانت دار. صادق. خوش اخلاق  و کلی چیزای دیگه . یاد گرفته بودم یا بهتره بگم یادم داده بودن (خانواده و اجتماع ، معلما و دوستها ، آشنا ها و همکارا و ... ) که اگه میخوای دوستت داشته باشن باید " …...  باشی و  ...... نباشی " . و من همیشه دنبال سراب دوست داشته شدن و مورد قبول واقع شدن داشتم میدویدم. تصور کنید خری رو که نیم متر جلوتر از خودش ، سر چوبی که به خودش وصله ، یه هویج بسته باشن . هی میدوه که بهش برسه . من هم درست مثل همون خره بودم. شایدم بدتر از اون . چون لااقل هویچ خره واقعی بود .میدویدم که برسم.  به اون که اصلا نمیدونستم که یه سرابه! و غافل از اینکه وقتی هدف سراب باشه ، هرچی بدویی کمه!  

 هیچوقت تمام و کمال احساس رضایت نداشتم. همیشه و تو هر مقطعی از زندگیم احساس میکردم یه چیزی کمه . همیشه یه جای کار لنگ میزد. تحصیلات دانشگاهی ، شغل و درآمد خوب ، کلی دوست و آشنای خوب ، ماشین ، هرچی که بهش میرسیدم باز هم به محض رسیدن محو میشد . والان اینو فهمیدم که باز هم نمیشه و نخواهد شد.  آخه  " هدف سرابه " !

هرچی بیشتر میدویدم تشنه تر و حریص تر میشدم . تو نهج البلاغه خوندم که "مال دنیا مثل آب شور میمونه که هرچی بیشتر بخوری بیشتر تشنت میشه" ! 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی!

میخوام لحظه هام  رو زندگی کنم. میخوام لحظه لحظه هام رو زندگی کنم. چجوریش رو نمیدونم. ولی میخوام زندگیش کنم.

الان میدونم که قیاس ، حرص و  نفرت  میتونن منو از این هدف دور کنن. هر کدوم پیش درآمد اونیکی میتونن بشن . بنظرم کافیه بتونم یکی از اینا رو از دایره حذف کنم ، اونوقت این دور باطل یه جا بریده میشه . 

اگه کسی کلمات معادل فارسی برای  قیاس ، حرص  و  نفرت بهم بده ممنون میشم.

 

خدایا هدایتم کن درون بهترینها . اهدنا صراط المستقیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/06ساعت   توسط احسان  |